پایان 6 ماهگی
عزیز دلم،خوشگل پسرم شما روز به روز بزرگتر میشی و من عاشقتر...
هر روز شاهد خنده هات،شیطنت هات،صدا درآوردنات و...هستم وهر لحظه به عشقم اضافه میشه
عشقی که هر چقد شکرش رو کنم بازم کمه.
خدایا هزار مرتبه شکر به خاطر نعمتی که به ما دادی
ماهه شدی جیگرم ٦ماهی که خیلی زود گذشت و الان پا گذاشتی به هفتمین ماه از زندگیت.١٩ اسفند بردیم تا هم وزن و قدت کنترل بشه وهم واکسنت رو تزریق کنن.نسبت به ماهای پیش وزنت زیاد بالا نرفته
کیلو وزنت
سانت قدت
سانت دور سرت
بردمت اتاق واکسن که گفتن مسئولش نیست و روز بعد بیارین.خوشبختانه امروز جون سالم به در بردی شولوخ
امتحانم رو که دادم دوباره بردیمت و بازم خانم اونجا نبود و باز هم موند تا اینکه ٢٨ اسفند بردیم و اینبار خانم آمپول زن اونجا بودن.دوتا واکسنت رو به دوتا بودوش هات تزریق کرد.
فدات بشم مرد مامان فقط یه دقیقه گریه کردی
بعدش آروم شدی.اومدیم خونه و استامینوفن خوردی و خوابیدی.ظهر آنا و معصومه هم اومدن کمی با معصومه بازی کردی ولی زیاد حوصله نداشتی.امروز رو تب داشتی تا شب ولی فردا بهتر شدی و دیگه قطره تب بر بهت ندادم.
از این ماه فرنی خور شدی ولی زیاد دوست نمیداری
فقط دوس داری بیای رو سفره و همه چی رو بریزی به هم.

اینم نمونه ی دیگه ای از سفره جمع کردن به روش پسر گلم



قطره ی آهن هم به وعده هات اضافه شده که اونم اصلا دوس نداری و به زور میریزم تو حلقت(چاره ای ندارم عزیزم)



پایان 6 ماهگی
